ما ندرتا درباره انچه داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم.
(شوپنهاور)
بعضی از پدر ومادرها همه چیزشان را صرف فرزندشان می کنند بجز وقت خود را.
(موریس سایتر)
زندگی دو نیمه است نیمه اول ان در انتظار نیمه دوم می گذرد ونیمه دوم ان در حسرت نیمه اول سپری می شود.
انسان عاقل کسی است که بر انچه ندارد تاسف نمی خورد بلکه از انچه دارد لذت می برد.
(اپکتتوس)
بایستی از گذشته درس گرفت در حال زندگی کرد ودر عین حال به اینده امیدوار بود وبرای ان برنامه ریزی نمود.
(مترلینگ)
کسی که به امید شانس زنده باشد سالها قبل مرده است.
خوشبختی بر سه اصل استوار است :فراموش کردن گذشته غنیمت شمردن حال وامیدوار بودن به اینده.
(مترلینگ)
هیچ درد ورنجی بالاتر از این نیست که انسان مطالب ناگفته ای داشته باشد و نتواند با کسی درد ودل کند.
ای فتنه وغساد تو چه زود در اندیشه افراد ناامید رخنه می کنی.
(شکسپیر)
برای زندگی فکر بکنید اما غصه نخورید.
(دیل کارنگی)
خوب وشاد زندگی کردن یک هنر است وهنرمند کسی است که با سختیها ومشکلات زندگی خوب وخوش باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:25  توسط جواد
|
دیشب که یارم اومد، یارم لب بوم اومد
رفتم لبش ببوسم، نازی بودوخون اومد
خونش چکید تو باقچه، یه دسته گل دراومد
رفتم گلش بچینم، پرپر شدو ور اومد،
رفتم پرپر بگیرم، کفتر شدو هوا رفت،
رفتم کفتر بگیرم، اهو شدوصحرا رفت،
رفتم اهو بگیرم، ماهی شدو دریا رفت!
اثر صادق هدایت
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:18  توسط جواد
|
نمی خوام ديگه برام قصه بگی
قصه ای ازليلی ومجنون
قصه ای ازفرهادوشيرين
قصه های توبرام تكراری شده
قصه های توبرام يه قفس زندونی شده
نمی خوام گنجشك توقفس باشم
شعری از نغمه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:16  توسط جواد
|
نابودی منو مرز شقايق
نابودی تو اين دل عاشق
هر دو با هم به ديار غريبی خواهند رفت
هر دو با هم به تمنای نگاه خواهد رفت
من تمنای نگاهت ماندم
من به ان شوق صدايت خواندم
شعری از نغمه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:15  توسط جواد
|
دراين جاده ای خلوت
ولی پرهياهوی روزگار
من به دنبال چه ميگردم؟
قدم ميزنم
وبابارانی كه به آرامی
بوسه ميزند
برسنگ فرش خيابان
باخودمی گويم:
پس كجاست آن عابرهميشگی...؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:13  توسط جواد
|
شايداونجوركه بايدقدرتو من ندونستم
حرفايی بودتوی قلبم من نگفتم
نتونستم....
من هرگزبه تونگفتم باتوبودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم
لحظه لحظه روبرومه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:13  توسط جواد
|
ساكت ترازهرروز
دركنجی ازاين ويرانه خاطرات نشسته ام
وچشم به در دارم تاتوبيايی
اماباگذشت زمان و شل شدن پولك های شادی
دريافتم كه توهرگز برنميگردی... .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:12  توسط جواد
|
زمين خاموش است
اسمان گريان است
دريا خروشان است
خورشيد بی تاب است
ماه بی خواب است
ودل من بيقرار است
اين من هستم كه می نالم
از گذشت زمان
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:11  توسط جواد
|
ای كه درصندوق قلب توهزاران رازبود
هرنگاه عاشقت يادآورپروازبود
دستهايت مثل گلدانهای عشق
پرزگلهای سپيدوياس بود
...
سرنوشت آنی ورق خوردوسفركردی زدل
من نفهميدم كه ازدل رفتنت يه رازبود
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:10  توسط جواد
|
به تو احتياج دارم ای ناجی عشق من
چشمانت را مي پرستم وبرای پرستيدن تو
به هيچ كتاب مقدسی احتياج ندارم
چون خود تو مقدسی
دوستت دارم
شعری از نغمه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:10  توسط جواد
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز،
سال ها هست که در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،خانه ی کوچک ما سیب نداشت
اثر:حمید مصدق
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:7  توسط جواد
|
ای غم انگيزترين خوشحالی
منم وعشق توودستي خالی
بازهم باش وفداكاری كن
آرزوهای من روياری كن
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:5  توسط جواد
|
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:11  توسط جواد
|
امروز دفتر خاطرات گذشته ام را ورق ميزنم
شايد چيزي باشد كه چراغ راه فردايم شود
ديروز تجربه بود براي فرداها
پس تجربه ديروز درسي هست براي فرداها
اي فردا هاي من خوب باشيد
از تجربه ديروزتان درس بگيريد
ديگر اشتباهات گذشته را تكرار نكنيد
امروز زيباست چون از ديروز درسي خواهم داشت
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:10  توسط جواد
|
زمستان شد هوا باز ابري شد
از اون ابرابازم بارون مي باريد
من زير اون بارون خيس شدم
موندم منتظر تا بياي ولي تو نيومدي
تو ديگه نمياي چون با كس ديگه راه ميري
من ميشم مثل خودت بد
ديگه بر نگرد چون ديگه دوست ندارم
منم ميرم با كس ديگه
شايد اون منو دركم كنه.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:9  توسط جواد
|
در اتاقم نشسته ام تنهاي تنها
دارم خاطرات گذشته ام را ورق ميزنم
خاطراتي تلخ شايد هم كمي شيرين
ان گذشته اي كه برايم تلخ تر از زهر بود
گذشته پر از رنج وكينه ونفرت
ان گذشته بد چه كرد با دل من
دگر حسرت نخواهم خورد
چون دگر گذشته برايم معناي ندارد
گذشته رفته پس بايد فكر فردا را كرد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:7  توسط جواد
|
عابران خسته
ازكوچه های ترديدمی گذرند
هنوزهم
رهگذری چشم براه
نگاه توست.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:35  توسط جواد
|
عشق يعني صداقت
عشق يعني محبت
عشق يعني گريه
عشق يعني درد كشيدن
عشق يعني گذشت
عشق يعني واقعيتها
عشق يعني صبر
عشق يعني انجام دادن
عشق يعني بي توقع بودن
عشق يعني جاده دو طرفه
عشق يعني دور شدن از ترس
عشق يعني بخشيدن وفراموش كردن
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:34  توسط جواد
|
شايددرمن كسي باشد
كه ترابنام خطاب مي كند
ويازمزمه اي كه تراميخواند
شايدصدايم به تونمي رسد
كه اين قدربي اعتنا
ازكنارم ميگذري
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:55  توسط جواد
|
من ساعت اتاقم را
باعقربه هايش درگوشه اي ازگذشته ام
تاازان هيچ صدايي بلندنشود
زيراميخواهم
همه ساعت هاودقيقه هايم
دريك جابماندوكماني نخورد
تاهميشه باتوباشم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:50  توسط جواد
|
شب هجران شد وپیدا سحر نیست
مگر خورشید را برما گذر نیست؟
چرا از حلقه بیرون داردم دوست؟
مگر ازحلقه درگوشان خبر نیست؟
چه افتادست در گلشن که دیگر
زشور بلبل شیدا، اثر نیست
از آن مرغ گرفتار شبانه
به کنج آشیان جز مشت پر نیست
به سان سرمه گردیدم به کویش
ببین بر خاکسارانش نظر نیست
زشهر عشق جز مجنون نیاید
مگر آن جا ره ورسم دگر نیست؟
زمن راز سر زلفش مجویید
شب یلدای عاشق مختصر نیست
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:33  توسط جواد
|